تبليغاتX
شاپرك آبي

به من تبریک نمی گی؟

 

253

حس عجیبیه! حسی که هر سال توی یک روز خاص تکرار می شه. احساس می کنم تغییر کردم! حس می کنم دارم بزرگ می شم و وقتی این روز می رسه حس می کنم این تغییرات هم بزرگ تر و بزرگ تر می شن.
یکی از این تغییرات بزرگ غیر قابل انکار، وجود داشتن کسیه که نبودنش با بودنش خیلی فرق می کنه. یعنی الان که کسی هست خیلی فرق داره با اون موقع که کسی نبود.
البته باید از وجود سه نفر دیگه در زندگیم هم نام ببرم که اگه نبودن همه چیز… افتضاح بود!
مادر وپدرم و برادری که نیمه ی دیگه منه و در همین روز خاص که ازش صحبت کردم، درست با پونزده دقیقه تاخیر بعد از من بدنیا اومد!
می خوام باهاتون چند کلمه ای صحبت کنم! شما که همه ی زندگی من هستید
مادر عزیزم! ممنونم برای همه ی شب بیداری هات، همه ی دل نگرانی هات، همه ی رویاهای قشنگ و آرزوهای دلپذیرت برای من، همه ی تلاش های بی وقفه و بی دریغت و برای همه چیز...
و متاسفم برای هر زمانی که حتی ذره ای از خودم رنجوندمت...
پدر مهربونم! ممنونم برای همه ی مهربو نی هات، صبوری هات، دستای پر مهرت که برای من سایه ای امنه و برای همه چیز...
ومتاسفم برای هر لحظه ای که قدر زحماتت رو ندونستم...
برادر گلم! ممنونم برای تمام لحظه های با هم بودمون، با هم بزرگ شدنمون، با هم درس خوندنمون، بازی ها و شیطنت هامون و حتی دعواهامون و برای همه چیز
و متاسفم برای هر ثانیه ای که نا امیدت کردم...
دوستتون دارم.
و کسی که دوستش دارم… کسی که واسه من شده همه چیز! ممنونم برای همه ی بودن هات، همه ی علاقه ات به من، همه ی خوبی هات، همه ی خاطره های شیرینمون، هم آغوشی هامون، بوسه هامون، قرار های یواشکی مون، مکالمه های تلفنی شبونه مون، دلتنگی هامون، دوست داشتنمون و برای همه چیز
و متاسفم برای همه ی لجبازی هام، بد اخلاقی هام، بد رفتاری هام، و کوچیک ترین لحظه ای که خاطرت رو آزرده کردم...
دوستت دارم.
حالا… دقیقا حالا… صدای ناله ی نوزادی کوچک و نحیف رو می شنوم… نوزادی که درست بیست سال پیش، صدای گریه ی شکایت آمیزش با صدای نم نم بارون در هم آمیخت...
من امروز برای بار بیستم متولد شدم… به من تبریک نمی گی؟

نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 7:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بنام آنکه می گیرد حیاتی را... که خود بر ما عطا کرده است...

 

یک سال است که دیگر پیکرت در میان ما نیست، اما یادت در خاطرمان تا ابد جاوید خواهد ماند....

...

عطر تو در خانه ی غم زده ی ما باقی است

...

اطلسی های حیاط پژمردند

و صدای پر پرواز پرستوها نیز

با عروج تو ازینجا رفته است

...

سیصد و چند شمع روشن

چشمهای گریان

قلبی لبریز از دلتنگی

همگی به احترام آنهمه خاطه و یاد از توست...

و نگاه هایی که

همچنان سرشارند از سوزی داغ و غریب

به درون قاب عکس

روی صفحه ی دیوار سپید

...

تقدیم به روح بلند پدربزرگ عزیزم

 


نوشته شده توسط شهرزاد در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 11:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

گم شدم!

 
500 
کجا دارم میرم؟؟
نمیدونم!
اما... ای کاش هیچ وقت راهمو پیدا نکنم!
اینجا رو دوست دارم... سردرگم بودنو دوست دارم...
دوست دارم همین جا بمونم... تا آخر عمرم...
...
گم شدم!
گم و سرگردون!
یه کم مهربون تر باش!
آخه وقتی ناراحت میشی... منم بدجوری غمگین میشم...
یه کم بخند!
آخه وقتی میخندی دنیا قشنگ تر میشه...
بزار به من خوش بگذره!
گاهی وقتا... به جای کابوس خوابای شیرین ببین...
بزار منم لذت ببرم...
گاهی وقتا... چشماتو آروم ببند و با خودت فکر کن!
اونوقت من همیشه میام سراغت...
نذار از تنهایی حوصله ام سر بره!
تو رو خدا گریه نکن!
دیگه بسه!
اشکات منو عذاب میدن... آخه حس میکنم ازت دور میشم.
...
تو همه کَس منی...
جز تو کَسی رو ندارم...
...
گم شدم
تو نگاه تو گم

نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 10:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عزیزم... همین جا آروم بگیر

454

 
همیشه به لحظه هایی فکر می کنم که پیش هم هستیم و بعد یادم میاد لحظه هایی رو که پیش هم نیستیم! وقتی پیش هم هستیم کمتر حرف می زنیم نسبت به وقتی که داریم با تلفن با هم حرف می زنیم و بیشتر به هم نگاه می کنیم ... انگار داریم خودمونو سیراب می کنیم باز هم واسه اون لحظه هایی که قراره پیش هم نباشیم... هیچ وقت سیر نمی شیم... تازه!! بعدا که از هم جدا می شیم حالمون خیلی بد می شه.
وقتی پیش هم هستیم به بهونه های الکی خودمو تو بغلت جا می کنم و آرزو می کنم ای کاش امروز به جای بیست و چهار ساعت، هزار ساعت بشه...
هیچ وقت اون یک قطره اشک یواشکی منو ندیدی... که وقتی سرم رو شونه هاته از گوشه چشمم آروم سرازیر می شه و من بدون اینکه بفهمی پاکش می کنم...
یاد بازی های عاشقونمون می افتم... یاد حرفامون... حرفایی که فقط وقتی پیش هم هستیم به هم می زنیم... وقتی نیستیم جور دیگه ای حرف می زنیم... و من همش آرزو می کنم دوباره ببینمت تا اونجوری حرف بزنیم...
با هم که هستیم وقتی می گی دوستت دارم بیشتر عاشقت می شم... پیشم که نیستی وقتی بهم می گی دوستت دارم بیشتر دلم برات تنگ می شه و آرزو می کنم اونجا بودم تا می دیدم و عاشق تر می شدم.
وقتی با هم نیستیم همش سر خودمو گرم می کنم اما بالاخره این منم که می بازم و حسرت می خورم که پیش هم نیستیم.
این همه مدته که با هم هستیم... اما خیلی خیلی کمتر از اون پیش هم بودیم... حتی کمتر از نصف همه ی این روزها... خیلی کمتر... حتی از نصفه نصفش هم کمتر!
الان پیش هم نیستیم... راسته که می گن "وقتی نیستی همه جا سرده... دنیا همش ماتمه و درده..." واقعا سرده... حتی بخاری هم جواب نمیده! آخه اینا بهونه است! دنبال آغوش گرمه توام!
بوسه هامون... یاد بوسه های تو می افتم و اعتراض های خودم... حالا که دوباره طبق معمول پیش هم نیستیم آرزو می کنم کاش پیش هم بودیم... حاضر بودم تسلیم بشم و هیچی نگم!
حاضرم همه کار بکنم تا دوباره پیش هم باشیم... تا دوباره دستامونو تو دست هم محکم فشار بدیم و نگران سرعت عقربه های این ساعت لعنتی باشیم...! چطور این زمان کوفتی وقتی ما پیش هم نیستیم این قدر تند حرکت نمی کنه!!!؟؟؟؟
دوست داشتم الان کنارم بودی... سرمو میذاشتم روی شونه ات... موهای سیاهتو ناز می کردم... با چشمام اون چند تا دونه تار سفیدو می شمردم و توی دلم می گفتم:
عزیزم... همین جا آروم بگیر... پیش من

نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 10:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نمی بینین چه خواب قشنگی دارم می بینم؟

 

نمی بینین چه خواب قشنگی دارم می بینم

magnify

اه... بیکارم! اعصابم خورده!!! نمی شه کاری کرد!! حتی بیرونم نمی شه رفت!!! بهتره برم یک چرتی بزنم... همش سر و صدا...! ای بابا... سرم رفت!!!! آرامش و سکوتم نداریم حتی!

می خوابم روی تختم، خرسمو بغل می کنم، یکمی جا به جا می شم ، چشمام سنگین میشه و کم کم خوابم می بره...

- منو دوست داری؟؟
- آره

- چقدر؟

- خیلی

- خیلی کمه...

- خیلی خیلی...

به گزارش خبرنگار این واحد خبری... کانال و عوض کن بابا...!!! ای دل اگر عاشقی... ای دل اگر عاشقی...! اه این چیه؟؟؟ عوضش کن!!

ای بابا!!! تو رو خدا اون تلویزیونو کم کنین!!!! پتومو می کشم روی صورتم و دوباره می خوابم...

- به غیر از من کیو دوست داری؟
- هیچ کس...

- مطمئنی؟؟

- آره! معلومه که آره... این چه حرفیه که می زنی؟؟؟

اونو بیار بده به من...! خودت بیا بردار... من نمی تونم!!! دستم بنده... به من ربطی نداره منم کار دارم.... عجب آدمی هستی تو؟؟؟؟

تورو خدا آروم تر به خدا می خوام بخوابم! درو می بندم دوباره میام با حرص می خوابم...

- می خواستم مطمئن بشم...

- تو چی؟؟؟ منو دوست داری؟؟؟
- تو چی فکر می کنی؟؟؟ دارم؟؟

- داری؟؟؟
- ندارم؟؟؟!!!

- نداری؟؟؟

زیییییینننننگگگگگگ... زیییییننننگگگگگگگگ......

از جام می پرم هوا...!!! واااای!!! آخه من نمی فهمم الانم وقته زنگ زدنه؟؟؟ خروس بی محل!!! اگر گذاشتن من بخوابم؟!! سیم تلفنمو با عصبانیت از جا در میارم! متکا رو می ذارم روی سرم و محکم فشار می دم و دوباره می خوابم....

- مگه نمی دونی؟؟؟

- نه...

- نمی دونی؟؟؟؟؟

- نه نه نه! نمی دونم...

- من بارها مگه بهت نگفتم؟؟
- چی گفتی؟؟؟

جیک جیک جیک....!!! قار قار قار...!!! میو میو میو....!!!! بیب بیب بیب...!!!!

ای خدا....! چرا نمی ذارید من بخوابم؟؟؟ می خوام بخوابم!!!! این همه سرو صدا برای چیه؟؟؟ نمی بینین چه خواب قشنگی دارم میبینم؟؟؟؟ پنجره رو با حرص می کوبم به هم و پرده رو می کشم تا نخواد این دفعه به خاطر نور آفتاب مسخره ای که میفته تو صورتم از خواب بلند بشم!!! خودمو ولو می کنم روی تخت...

- دوستت دارم...

- چقدر؟

- خیلی...

- خیلی کمه...

- خیلی خیلی... یه عالمه...

چشمام یک ذره باز میشه... گوشام نمی شنوه...؟؟؟ نه... میشنوه! اما همه جا ساکته...! چقدر عجیب...! چشمامو آروم باز می کنم... چشمم میفته به سوزی... حیوون خونگی خوشگلم که آروم خوابیده! هوا تاریکه!! همه خوابن...!! پس واسه همینه همه جا ساکته... چه خوب!!! هم تلویزیون خوابه هم مامان هم بابا هم برادرم هم تلفن هم گنجشکا هم کلاغا هم گربه ها هم ماشینا... چه آرامشی! این آرامشو جون می ده با کسی قسمت کنی که خیلی دوسش داری... آخ جون... موبایلمو بر می دارمو شماره ی کسی و می گیرم...


نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 2:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چه خوبه که "کسی" هست

چه خوبه که "کسی" هست

چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم به خیلی چیزا... مثلا به فکرایی که دیروز می کردم... چه نا امید کننده! به فکری که دو روز پیش به سرم زده بود... خجالت آوره... بعد یاد هفته ی گذشته افتادم... یاد هفته های قبل از اون... چه دست نیافتنی... یاد ماه پیش افتادم! اه چه فکر احمقانه ای! یاد فکرایی که سالهای پیش تو سرم بود... چه خوش بینانه! یادم اومد که وقتی فقط پونزده سالم بود به چیزایی فکرمی کردم! خنده داره...! فکرایی که تو دوران دبستان می کردم... شیرینه... اما فکرای قبل از اون... ؟؟!!!؟؟ یادم نمیاد... اصلا فکر می کردم؟؟؟
آره...! اما یادم نمی موند! واسه همین بود همیشه بچگی بهم خوش می گذشت... چون نمی فهمیدم... انرژی مو واسه فکر کردن تلف نمی کردم... همش دوست داشتم ورجه وورجه کنم... شیطونی کنم... بازی کنم... دوست نداشتم فکر کنم... به خراب کاری هام... کثیف کاری هام... لجبازی هام... بهونه های الکیم... هر روز واسم تازگی داشت... چقدر اون موقع بی فکری و بی خیالی حال می داد!!! وای که چه قدر خوش می گذشت
هرچی بزرگتر شدم بیشتر یادم مونده مونده و مونده... حتی چیزایی که نباید یادم بمونه... چون فکر کردن بهشون منو آتیش می زنه
خدا بیامرزه بابا بزرگمو... چقدر واسه مرگش توی خودم شکستم... حیف شد شانس هایی که از دست دادم... چه بد شد از موقعیت هام بهتر استفاده نکردم... چه بد شد... حیف شد... افسوس
حالا چی؟؟ برعکس بچگیم فکر می کنم و فکر می کنم... و حسرت می خورم و حسرت می خورم... حسرت می خورم که نمیشه فکر نکرد... که نمیشه بچه بود... افسوس می خورم که این عقربه های کوفتی جهتشونو عوض نمی کنن
آره... گاهی به این چیزا فکر می کنم... به این فکرای لعنتی فکر می کنم
آه... می دونی چیه؟؟ چه خوبه که کسی هست... چون وقتی دوباره بعد از این افکار مسخره بهش فکر می کنم گریه ام بند میاد... حسرت خوردنم تموم می شه... غصه هام نا پدید می شن
یادم میاد که چیزی درون من می تپه که با شنیدن صداش نفسم بند میاد و انگار می خواد از تپیدن بیفته...! وقتی دستامو می گیره توی دستاش هیجان سراسرشو فرا می گیره و وقتی منو بغل می کنه ضربانش از شدت آرامش به شماره می افته و آروم می شه... چیزی که وقتی ازش خبری نمی شه یک لحظه آروم و قرار نداره
چقدر خوبه که این چیزا هست که بهش فکر کنم... چه خوبه که کسی هست
گاهی به این فکر می کنم... که خیلی دوستش دارم و دلم خیلی براش تنگ شده ... خوشحال می شم که به این چیزا فکر می کنم و بقیه اون فکرای عذاب آور از بین می رن
به این فکر می کنم که چیزی درون من به خاطر کسی می تپه... جایی همین اطراف
جایی درست در سمت چپ قفسه سینه ام

نوشته شده توسط شهرزاد در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 5:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به همین سادگی...!!

به همین سادگی

 

لبخند می زنم...! چقدر عجیبه! این روزا خیلی لبخند می زنم! قبلا اینطوری نبودم...!

آخه بد عادتم کردی... آخه کسی اومده تو زندگیم که بدجوری می خوامش! آخه فکر کردن یه اون همش منو می خندونه... قلبمو، روحمو، وجودمو...

قبلا عادت داشتم به کابوس، به خواب های اعصاب خورد کن... اما خوب! دیگه زیاد طعم عذاب کشیدنو نمی فهمیدم چون کار هر روز و هر شبم شده بود... دیدن کابوس وحشتناک تنهایی واسم عادی شده بود... این کابوس ها چقدر به واقعیت نزدیک بودن... من واقعا تنها بودم...

دوباره می خندم... عجب! از دست کسی خیلی شاکی ام....! خوب ببین با من چی کار کردی! بد عادتم کردی دیگه! ببین از وقتی با منی همش می خندم...! خواب های خوب می بینم، رویا می بینم... اصلا دلم نمی خواد از خواب پاشم! بر خلاف گذشته که عادت کرده بودم یک دفعه از خواب بپرم و از ترس خیس عرق بشم... عادت کرده بودم به گریه، اشک، تنهایی... به نخندیدن!

اما حالا چی؟! بد عادتم کردی خودتم خوب می دونی! به قول کسی: "یک بد عادتی نشونت بدم... که از کنارش ده تا دیگه در بیاد...!"

تو جرأت داری حالا دیگه منو بذاری بری؟! جرأت داری منو تنها بذاری؟! اصلا بگو ببینم... دلت میاد خوبی هاتو از من بگیری؟ بی حوصلگی هاتو، بد اخلاقی هاتو، لوس کردن هاتو، سرتق بازی هاتو، مهربونی هاتو، اون شوخی های عجیب غریبتو، و از همه ی اینا مهمتر... دوستت دارم هاتو... دلت میاد؟ وای که چقدر دوسشون دارم... وای که چقدر دوستت دارم...

من به اینا عادت کردم... وابسته شدم... دلت میاد دنیا دوباره واسم جهنم بشه؟ جهنم تاریک و ساکت؟ دلت میاد تنها بشم؟ دلت میاد....؟؟؟

پس من به کی بگم خیلی دوستت دارم؟ می دونی هر لحظه دلم صد هزار بار بیشتر از قبل واست تنگ می شه؟

- کاش اینجا بودی تا محکم فشارت می دادم... بغلت می کردم... گازت می گرفتم...

وااااااااای... عاشق این لحظه ام...

- حرفف تو حکمه... هر چی تو حکم کنی همونو بازی می کنیم...

نه... نه... من همون کارو می کنم که تو دوست داشته باشی... با هر خالی که تو می خوای بازی می کنیم... اما فقط با دل بازی نکنیم... باشه؟؟

اصلا هرچی تو بخوای... هرچی تو بگی... منو تنها نذار... به همین سادگی...!!


نوشته شده توسط شهرزاد در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 5:27 بعد از ظهر | لینک ثابت |

انگار هرچی پا میزنم به جایی نمی رسم...

                     انگار هرچی پا می زنم... به جایی نمی رسم

می رم و می رم… باد می خوره توی صورتم و اشکامو از بین می بره… چه بهتر…! شاید اینطوری کسی نفهمه که چه چقدر تنهام… شاید کسی نفهمه که گریه می کنم…

با دست راستم محکم فرمون دوچرخه رو گرفتم تا تعادلم و از دست ندم و با مخ زمین نخورم و با اون دست دیگم سریع صورت خیسم و پاک می کنم…

کاش "کسی" بفهمه که ارزش داره برام… کاش بفهمه که دارم به یاد اون پا می زنم تا شاید به جای خلوتی برسم و تو تنهاییم فقط و فقط به اون فکر کنم… اونم با این پاهای خسته… با این تن رنجور… با این شونه های زار و این بار پر از غصه که رو دلم سنگینی می کنه…

ارزش…! چیزی که بقیه شاید اونو درک می کنن اما نمی دونن چیه… شاید تنها ترین و مسخره ترین فرق من با بقیه همینه… منم درکش کردم اما بر خلاف بقیه خیلی خوب می دونم چیه...ا

می دونم و مطمئنم ارزش همه ی آدما تو یک چیزه… اونم این که بعد از نبودنشون (مرگ، فراموش شدن، رفتن، جدا شدن و…) یاد و خاطراتشون توی ذهن بقیه بمونه… حالا چه خاطرات خوب چه خاطرات بد…

وقتی بعد از مدت ها باز هم به یاد یک نفر خاص هستی یعنی اینکه ارزش زیادی برات داره که الان هم یادش می کنی… الان هم ازش می نویسی و یا بهش فکر می کنی… حتی اگه تو نوشته هات بهش بد و بیراه بگی… بهش فحش بدی… حتی اگه تو نوشته هات و یا تو دفتر خاطراتت مدام از خیانتش بنویسی… از اینکه چه قدر کثافت و خائن و نامرده… این یعنی طرف ارزششو داره که برگه های سفید دفترتو با به خاطر آوردن بی معرفتی هاش سیاه و خط خطی کنی… یعنی ارزش داره به من که الان می گی که دوسم داری قول دیگه ای بدی اما بازم تلخ بنویسی و بزنی زیر قولت… یعنی اونقدر ارزش داره که دل منی که می گی دوسم داری بشکنه و تو خودتو بزنی به اون راه… بری و تو کوچه پس کوچه های علی چپ خودتو گم و گور کنی تا دست من… من که دوست دارم واقعا… از ته دل… با تمام وجود… با همه احساس… بهت نرسه…! یعنی اونقدر ارزش داره که برات مهم نباشه من نگرانت شدم…این یعنی طرف ارزششو داره که اعصابتو به خاطرش داغون کنی… یعنی ارزش داره که روزتو با یاد اون خراب کنی و اینکه حتی گند بزنی به روحیه من که ادعا می کنی خیلی دوسم داری… یعنی طرف اونقدر ارزش داره که حاضری اونی که واقعا دوسش داری رو هم ناراحت کنی… این یعنی یه امیدی که حالا داغون شده اما تو هنوز تو فکرشی… یعنی چیزی که الان هم همه چیز تو رو احاطه کرده… چیزی که باعث می شه حتی دروغ بگی… دروغ یعنی چی؟ یعنی قبل از اینکه منو گول بزنی اول سر خودتو شیره بمالی… واااای… یعنی اونقدر ارزش داره برات که حتی حاضری خودتو و بعدشم منو فریب بدی… یعنی ارزش داره دروغ بگی… گول بزنی… فریب بدی… زیر قولت بزنی…

پا می زنم… بیشتر و محکم تر… شاید زودتر برسم به جایی که بتونم این افکار رو از خودم دور کنم… جایی که بشه یه آبی به صورتم بزنم… آه… خدایا…

ارزش! می دونی ارزش چبه؟ ارزش اینه که فقط به یاد تو باشم… یعنی واسه تو بنویسم… یعنی وقتی تو اومدی همه چیز به تو ربط پیدا کنه… یعنی تا تو اومدی مضمون نوشته هام و شعرام تو بشی… تمام فکرم تو بشی… همه چیزم… زندگیم… خوابم و رویام تو بشی… یعنی گذشته بره به جهنم… یعنی فراموش بشه هر چیزی که تو توی اون نیستی… یعنی روز تولدم بشه روزی که واسه اولین بار تو رو دیدم… بشه روز بیستم فروردین… یعنی با تو دوباره بیام به دنیا و دوباره زندگی کنم… یعنی گور بابای هرچی که قبل از تو بودم و بوده…

بفهم که چقدر ارزش داری… بفهم که چقدر دوستت دارم… به هیچ کسی هم ربط نداره! حتی تو…!! کسی عزیزم! باور کن که دوستت دارم… خیلی دوستت دارم… به اندازه ی تمام سنگ ریزه های روی زمین… تمام مورچه ها… تمام درختا با برگاشون و گل ها… تمام قطره های بارون… همه ستاره ها و سیاره ها… همه ی آدما… به اندازه ی آسمون… خورشید… ماه…آه… خسته شدم…! خیلی دوستت دارم… می دونی که؟ دارم نا امید می شم… انگار جای خلوتی نیست… دارم می میرم… تا کی پا بزنم…!؟ خسته شدم…

همه ی اینا به کنار… معنی ارزشو درک کردی اما نفهمیدی هنوز که بیشتر از من از ارزش سر در میاری… ارزش یعنی بر خلاف این همه دوست دارم… برخلاف من که زمان رو در دوران قبل از تو کشتم… بازم یاد گذشته بیفتی… این یعنی ارزش…

دیگه خسته شدم… جایی نیست که خلوت باشه… جز ذهن خودم که هیچ کس توش نیست جز خودمو خودت… همیشه با منی… زیاد مهم نیست اگر جای خلوتی واسه استراحت پیدا نکردم… مهم تویی و اتاقک کوچک فکرم و اینکه حتی تو رویا هم با تو هستم… بقیه شو بی خیال…!

ای بابا…! واقعا خسته شدم…! کاش یکی باشه که حداقل ازش بپرسم این جاده آخرش به کجا می رسه! تا کی برم و برم و پا بزنم و پا بزنم…؟؟ خدایا… خسته شدم… انگار هرچی می رم و پا می زنم… به جایی نمی رسم…


نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 5:22 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دوستت دارم های همیشگی...

 دوستت دارم های همیشگی

تکیه دادم به دیوار و زل زدم به پنجره... یک نفس عمیق... چه بوی خوبی میاد! بوی دریا... ساحل... صدف... نسیم گرمی می خوره توی صورتم... ریه هامو پر و خالی می کنم...

یک ساعته خیره شدم به یک نقطه بیرون از پنجره اما حقیقتش چیزی نمی بینم... اصلا انگار پنجره رو نمی بینم! به جای پنجره انگار دختری رو با موهای بلند و تیره می بینم که داره پا برهنه قدم می زنه... لب مرزی بین دریا و ساحل... دستاش پر از صدف و قدمهاش پر از خیال و رویا و آرزو... دختری که به آبی دریا و موجهای پی در پی خیره شده...

راستش رو بخوای به جای پنجره غروب دوست داشتنی و تلخ خورشید رو می بینم و هوای شرجی رو حس می کنم و بوی ماهی و آب شور به مشامم می رسه که باد ملایم با خودش از دریا میاره... انگار اصلا پنجره ای درکار نیست!

خودمو می بینم که چه تنهام وقتی "کسی" پیشم نیست... و دوستت دارم های همیشگی میاد جلوی چشمام... یک صدای همیشگی رو می شنوم:

...

- با من کاری نداری؟

- بودي حالا...!!! چرا دارم..!!! کارت دارم...

- بگو کارتو که می خوام زود برم... کار دارم...

- هیچی...! می خواستم بگم دوستت دارم عزیزم... می دونی که؟؟؟

...

واااااای... انتظار... انتظار رو می بینم... همیشه انتظار این لحظه ی همیشگی رو می کشم... همیشه... همیشه... همیشه... همیشه... همیشه... همیشه... همیشه... دوباره اون دختره میاد جلو چشمام... نگاه پر از خواهشش و دستای پر از صدفش... اه...! ای بابا! صدای وزوز یک مگس مزاحم...! و من تازه متوجه پنجره رو به روم می شم! دوباره مرور می کنم...

...

- تو همش منو اذیت می کنی...

- ساده ای دیگه! ساده ای...!!!

...

انگار این حرفا... این دوستت دارم های همیشگی... بدون زل زدن و خیره شدن و فکر کردن و تکیه دادن به دیوار هم همیشه تو ذهنمه... همیشه! پس پنجره رو می بندم!


نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 3:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یک روز تکراری

خيره شدم به سقف... چشمامو مي بندم و همه چيزو دوباره مرور مي كنم...

يادم مياد كه صبح وقتي چشمامو باز كردم همون خورشيد سابق لب پنجره نشسته بود... همون خورشيد تيره اي كه روش گرد و خاك نشسته! از بس كه هر روز صبح اومده و اون بالا كز كرده!

بيشتر فكر ميكنم...

يادم مياد كه گلدونم لب پنجره بود... و از روزاي قبل رنگپريده تر شده بود... همه چيز عادي بود... همه چيز...!

باز هم پرسه هاي هميشگي... تا برسي به دانشكده... همون خيابونا... همون آدما... آدماي مرده ...
امروز هم مثل روزهاي قبل مغزم رو پر از علم و فرهنگ كردم... پر از حرف هاي تكراري... راستي؟؟ انحرافات اجتماعي چيه؟ نقش خانواده در رشد كودك چقدر اهميت داره؟ آمار هاي جديد جمعيتي چه چيزي رو نشون ميده؟؟ همون بحث هاي هميشگي... همون درس هاي قديمي... همون بحث هاي ساده و واضح در مورد اجتماع خواب آلود و بهت زده

و بعد يادم مياد كه اين ترم بايد 21 واحد "واقعيت" پاس كنم... كي گفت اين همه واحد بردارم!!؟؟

چشمام گرم ميشه... همون هذيوناي هميشگي...

سايه يك پسر بچه با لباس سبز و يك دختر كوچولو با موهاي بافته كه دارن با هم بازي مي كن... بيست تا ستون... كه منتظرن استخر خالي روبروشون پر بشه... تا بشن چهل تا...! ورجه وورجه كردن اون دوتا بچه تو چهل ستون... يك زير زمين تاريك با يك تلويزيون كوچك سياه و سفيد ... يك دختر نوجوون و خجالتي كه تو راه مدرسه است ... خيابوناي رنگارنگ... زرد... نارنجي... قرمز... برگاي خشك... هواي باروني... سرد ... همون مسير تكراري تا دبيرستان... همون اتفاقاي قشنگ و پاك و زود گذر... همون نگاه هاي خيره و گيج و منگ از قاب پنجره به كوچه ي ساكت ... درخت كاج بلند

دارم نزديك تر مي شم...

پيكر يك دختر جوون و تنها... خيره به آسمون... به ابرا.. اما واقعا داره به آسمون نگاه مي كنه؟؟؟ نه... آسمون چيه...؟؟!! چقدر اين دختر دلش دو تا بال مي خواد... از نگاهش التماس مي باره... غصه و تنهايي... حتي به اين تلخيا و سياهيا هم عادت كرده...
زهرخند روي لباش بازي مي كنه... آغوش پر از خواهش و تمناشو باز مي كنه تا اون قاصدك و تو هوا بقاپه... تا بهش پيغامي بده... شايد بگوش كسي برسه... شايد اون "كسي" بفهمه كه چقدر دوسش داره و محتاجشه...
شايد بفهمه... شايد...

پاش پيچ مي خوره و...تالاپ...!

چشمامو باز ميكنم... اه... بازم همون روياهاي هميشگي...!!!


نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 8:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

يك روياي خيس... يك روياي اشك آلود...

 دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...  دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم...

بازم خواب...
چيك چيك... بارون...
قدم ميزنم... تو كوچه هاي خلوت، زير بارون...
هميشه چقدر دوست داشتم زير بارون قدم بزنم و خيس بشم و دستامو بكنم تو جيبم، بي خيال و سبك! و به اين آدمايي كه با چتر اومدن زير بارون و دارن ازش فرار مي كنن چشم غره برم...! چه اهميتي داره اگر سرما بخورم!؟ چه اهميتي داره كه نمي رسم واسه امتحان فردا درس بخونم!؟ اصلا مهم نيست برام كه بقيه نگران نبودنم شدن يا نه! مهم همين لذت زودگذره، همين باد ملايمي كه مي وزه تو شاخه هاي خيس درختا...
شالاپ... شالاپ!!
لذت مي برم وقتي توپ گلي بچه هاي سرتق و بازيگوش محكم مي خوره به من و كثيف مي شم... و يا اون موتوري سرخوش كه سريع از كنارم رد ميشه، باروناي جمع شده تو چاله چوله هاي خيابونو مي پاشه به سر و كله ام! چقدر باحاله وقتي ميرم توي خودم و فكر ميكنم... به همه چيز... به بچه گيم كه فقط روي محور ايكس ها حركت كرده... نوجووني مبهمم و جووني ساكت و مختصرم... و اين كه اگر الان خيس، مثل موش آب كشيده برم خونه مامان چقدر سرم غر ميزنه!!! و توي دلم مي خندم...!
"اينطورياست ديگه... باشه باشه...!!!!!"
لبخند مي زنم به آينده كه رو به روي منه و هرچي ميرم بهش نمي رسم!
يك صدايي مياد تو ذهنم... ياد "كسي" مي افتم... : "فراوون مواظب خودت باش عزيزم... زير بارون هم نري خواهشا كه سرما بخوري... سر درد بشي..."
حيف شد... كاش توام بارونو دوست داشتي... تو دوست نداري... منم قدم زدن زير بارونو به جز با تو... با هيچ كس ديگه دوست ندارم... بعد از تو عاشق تنهايي ام... همون رفيق شفيق و قديمي...
پس بي خيال بارون... پتومو مي كشم روي سرم... دوباره چشمامو مي بندم...
چيك چيك...بارون...
يك روياي خيس... يك روياي اشك آلود...
باز هم خواب!

نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پنجره

باز هم خسته ام...

پنجره خاموش است...

گویی پرده ی این پنجره سرد و نمور

همچو یک هاله ی بهت آمیز و وهم آلود

       همه افکار مرا سخت فرو برده به خود...

و اگر...

کودک وهم و خیال

توپ رویا را درون پنجره اندازد

شیشه ی حساس افکارم

       ترکی خواهد خورد...

 آه من خرد شدم وقتی که

باد و طوفان و نسیم

      از درون پنجره بر دل من برد هجوم

خرده های دل من

زیر این پنجره مهتابی

می روند چون خاری

        بر دل نرم زمین سخت فرو...

قطرات باران

سیلی نرمی بر صورت من

و تگرگ وقتی که افکارم

       قصد تنبیه وجودم را در سر دارد...

و همش حسرت یک باد خنک

       بر دل کوچک زندانی من در قفس وجدانم...

و همش منتظر قاصدکی

که سوار بر اسب تندرو باد خزان

       در پی من آید...

در تمام مدت گردش این ثانیه ها

در درون شیشه ساعت دیواری من

       پنجره خاموش و تاریک است...


نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خسته ام از تکرار

خسته ام از تکرار
باز خورشيد آنجاست
باز شمعداني خشکيده لب ايوان است
گربه ي همسايه بر سر ديوار است
تيک تاک...
لحظه ها مي گذرند
ضربات ساعت با نبضم
چه هماهنگ شده است
ياد من مي آرد
که دوباره هستم
که دوباره من همانم که هزاران سال است
نام من شاپرک است
ياد من مي آرد
که دوباره سر ساعت يا وقت غروب
موقع ادراک است
اشک را او سر موقع ياد من مي آرد
خسته ام از تکرار
تيک تاک
باز صبح... گنجشک ها مي خوانند
باز آن کودک بازيگوش همسايه
کوله اش بر پشتش
راهي مدرسه است
گاهي يادم مي آرد
که چه تنها هستم
چشمانم تا کي...
خيره بر بام بلند مهتاب
هر شب تا صبح بي خوابي را حس بکنند؟
تيک تاک
باز اينجا سرد است
باز تکرار اينجاست
باز تکرار جاريست
هر شب ماه بلند
در اين پنجره ي چوبي و سرد مهمان است
و همش تکرار تکرار تکرار...
گذر ثانيه ها
ضربات نبضم
تا به کي شاپرکي باشم مبهوت و خموش؟
تيک تاک
خسته ام از تکرار...

نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 6:35 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دوباره بهار... دوباره زندگی...

دوباره بهار... دوباره زندگی...

بهار مبارک...

شروع دوباره مبارک...

روییدن گلهای تازه، شکوفه های سیب و گیلاس و هوای عالی بهار...

سفره ی هفت سین مبارک!

 


نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 1:12 قبل از ظهر | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
قصه ی شاپرک
سهراب سپهری
شل سیلور استاین
عاشقانه ها
از روی دلتنگی
دیگر شاعران
عکس های بدون شرح!

درباره ی ما


یه کم به حرفهای دل شاپرک گوش کنین تا زیاد احساس تنهایی نکنه! یه شاپرک خسته که مرهم بالهای زخمیش شما دوستای خوب هستین...

مطالب گذشته

اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

دوستان من

قالب وبلاگ
بازی آنلاین فلش
طراحی سایت ، هاست و دامنه

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa

تمام شادی های دنیا تقدیم به تو... غمت را اندکی هم باشد خریدارم آرزوی بودنت در ذهنم خاک گرفت... پس کجایی؟ امید مبهمی دارم... شاید کسی بفهمد اندوه دل من را در تنهایی خودم هزاران بار نقشه رسیدن به تو را روی شیشه ی بخار گرفته ی ذهنم می کشم تنهایی ام را با تنهاییم جشن گرفتم... همه گفتند چه زوج خوشبختی دوستای گلم... نظر یادتون نره... امیدوارم زندگیتون سرشار از صداقت باشه

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ abluebutterfly محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم