می گویند دنیا ته ندارد. به نظر من ته دارد! نه اینکه به ته آن برسی.... .اما آخرش همین جایی است که ایستاده ای. اول و آخرش همین است. حرفی که می زنی می رود و میگذرد و دور زمین گرد می چرخد و به سمت خودت میآید. در حقیقت ما هم دور خودمان می چرخیم. دور زمین می چرخیم. همینطوری دور میزنیم آخرش هم می بینیم سر جایمان ایستاده ایم. فقط کمی چهرههایمان فرق کرده. جا افتاده تر شدیم، مسن تر، خمیده تر، منزوی تر، تنها تر...
چندین سال است که دور زمین و خودم میچرخم. حالا که تو را پیدا کردم، دوست دارم حتی برای یک ثانیه دستت را بگیرم و با هم زیر سایه درختی بشینیم و سرم را بگذارم روی شانه ات. زمین نچرخد، بمانیم توی همان یک لحظه.
دلم می خواهد تمام دوستت دارمها بچرخد و بچرخد و برسد به تو. برسد به همین جا که ایستاده ایم و دستم در دستت هست.
به نظر من ته دنیا همانجایی است که من و تو با هم پیاده روی میکنیم. گاهی روی نیمکت مینشینیم و باز به راه میافتیم. به نظر من ته دنیا زمانی است که مرگ ما را از هم جدا میکند.
لم داده ام، فکر میکنم. نمی توانم جلوی فکر کردن را بگیرم، کنتور که نمیاندازد...
۴ سال پیش که بود، میآمديم همین کافه، همین صندلی و همان همیشگی را سفارش می داديم، می نشستيم ساعت ها، در خلوت چند نفره میخندیدیم، حرف مي زديم... حالا می بینم همدیگر را برای لحظه ای تنها لم دادن قال مي گذاريم!! نیم ساعت زودتر سر قرار میرویم برای نشستن سر میز خالی... حوصله؟؟ شاید بحث حوصله باشد که دیگر نداريم.
کافه دار هم اخمو تر شده انگار. ۴ سال جا افتاده تر شده. قبلا سلامی، دست تکان دادنی، خم و راست شدني... حالا وقتی از در تو می آیم به نیم نگاه آشنای او کفایت میکنم. نه حرفی نه پرسشی، خودش کارش را بلد است. اول زیر سیگاری، چه بكشي چه نه! بعد چایی دارچین که سه تا بیسکویت کنارش هست نه دو تا. چندین ساعت کافه نشینی؟! نه... فکرش را نکن... يك ساعت که شد همان راه را تنها برمیگردم یا با مترو یا با خط ۸۸.
یادم هست تلفنم همیشه توی مشتم بود، حالا گاهی فراموشش میکنم... تماسهای از دست رفته و پیامکهای بی مزه.
دخترک روی به رویم نشسته و با حرارت از اتفاقاتی حرف می زند که من نمی شنوم. گوشم از آهنگی که قبلا جای دیگری شنیده بودم پر است. فقط حرکت لبهایش را می بینم. نمی توانم به او بفهمانم که حرفهایش برایم کهنه هستند و گاهی تهوع آور مثل شیری که تاریخش گذشته باشد، تاریخ حرفهایش از من گذشته است.
چایی سرد شده... مثل من و خاطراتم،
ارمغان پاییز، انگار بی مهری است! آفتاب، نوازشم نمی کند! حریف نسیم نمی شوم! خشک می شوم، آرام، میچرخم و رقصان، میمیرم...
قبلا جان من کف پایم بود. خیلی که عصبانی می شدم می رسید به زانوهایم. هیچ وقت نمیفهمیدم کسانی که می گفتند جانشان به لبشان رسیده دقیقا چه حسی دارند.
بعد ها عصبانی که می شدم جانم به معدهام می رسید٬ به ریههایم می رسید و گاهی به قلبم که هنوز هم گاه گداری تیر عمیقی میکشد.
همه مشکلات را انگار که بریزند در مخلوط کن و به زور در حلقم بریزند، جانم را به لبم رساند.
حالا دیگر باید گوشزد کنم! بعد از هر چه که به من خورانده شد، هرجور که رقصانیده شدم و هر سازی که برایم زده شد، جانم از لبم گذشته و به چشمانم رسیده است... فقط کمی دیگر باقی مانده تا از ابروهایم بگذرد و تمام بشوم.
کاش می شد از ترنّم از بهار
یا که از نور و گل و دریا نوشت
یا که از آتش میان لاله زار
از درخت و کوه و جنگل ها نوشت
ماه - چرخان - دور خود در آسمان
نور می پاشد به بام خانه ها
حسرتِ اندک نسیمی نقره فام
خسته از این دفتر و اندیشه ها
بامِ من آرام اما بی فروغ
خواب از چشمان من سُر میخورد
در سرم گفتن ز لبخند چون دروغ
بغض در لبهای من بُر میخورد
جایی هست که به آن می گویم پاتوق. جایی، کافهای نه خیلی خلوت که حسّ تنهایی کنی نه آنقدر شلوغ که کلافه بشوی. زیاد می روم آنجا. چایی، قهو ای، شاید ...
حس بیگانگی عجیبی دست می دهد به من، با همه کسانی که هستند اینجا. مثل من که دیگر شدم عضوی از صندلی کافه، و فنجانی که شده عضوی از من. بهت و غریبگی در تک تک چهرهها پیداست. و من غرق در این اندیشه که، دقیقا چه نکته مشترکی می تواند بین این آدمها و من وجود داشته باشد، که این موقع روز، این ساعت، آنها را به اینجا بکشاند؟
شاید هیچی !
ناگهان اتفاق جالبی میافتد. ترانه ای آشنا از لپ تاپِ صاحب کافه پخش می شود. همه در حالی که توجهی به اطراف ندارند و سرشان به کارشان است پایشان را با ریتمی ثابت تکان می دهند. همه!
شاید این تنها وجه اشتراک است میان ما!
فکر که میکنم به جایی نمی رسم، وقتی به جایی نمی رسم عصبانی می شوم، وقتی عصبانی می شوم سرم درد میگیرد، سرم که درد میگیرد روی زمین می نشینم و سرم را محکم فشار می دهم. شاید هم قرص بخورم، یواشکی. قرص که می خورم دلم چای میخواهد، چای که می ریزم دلم سیگار میخواهد. سیگار ندارم پس غمگین می شوم. غمگین که می شوم یاد تو می افتم. یاد تو که میکنم دلم میخواهد باشی در کنارم. وقتی باشی نه فکری، نه عصبانیتی، نه سر دردی، نه قرصی، نه غمی...
ولی نیستی... دلم تنگ می شود، دلتنگ که می شوم گوشی را بر می دارم که به تو زنگ بزنم. اما... دلم نمیخواهد. یادم می آید که با تو قهرم. دلم میگیرد. دلم که بگیرد باز غمگین می شوم. غمگین که می شوم بغض میکنم. بغض که میکنم آشکهایم آرام آرام میریزند. گریه که میکنم چشمم ورم میکند. چشمم را میبندم. خسته می شوم و خوابم می برد. راحت نمیخوابم چون فکرم مشغول است، سرم درد میکند و چشمم می سوزد! فکرم که مشغول باشد باز هم خواب بد می بینم. یا وحشتناک یا عصبی کننده. بلند که بشوم باز هم سر درد دارم! اینجوری که بشود دیگر به سر سردم محل نمی دهم. حوصلهام سر می رود. سر که برود کتاب میخوانم. هوا را از من بگیر، خنده ات را نه! این کتاب را دوست دارم. وقتی بخوانمش یاد تو می افتم. بیشتر یاد روزی که برایم خریدی اش. یاد کتاب فروشی کوچک محله ی شما و اتوبوس سواری طولانی من برای رسیدن به پاتوقمان. کافه ای مثل گلستان!
آرام می گیرم. اما هنوز با تو قهرم. قهر که باشم زنگ نمی زنم به تو. قهر هستم اما تو هم زنگ نمی زنی به من. دلگیر می شوم. دلگیر که بشوم می نویسم. خیلی چیزها می نویسم. این دفعه با رنگ آبی می نویسم*. از نوشتن خسته می شوم. خسته که بشوم دلم نمیخواهد درس بخوانم. دلم میخواهد بروم جایی. قدمی بزنم. شاید... کمی فکر بکنم.
پی نوشت ۱ - یک روز نه چندان مفید.
پی نوشت ۲ - رنگ نوشته ی این دفعه من از عمد آبی است. اما نوشتههای دیگرم مهم نیست که چه رنگی باشند. این را محض اطلاع تو می گویم.
آسمان گاه کمی روشن و گاه
یا ستاره می درخشد یا ماه
بی رمق٬ کنج اتاقی ساکت
در خلا با فکرهایی جانکاه
من در این خلوت بی اندازه
چند وقتی است دگر کهنه شدم
همچو بازیگرِ بی نام و نشان
خسته از بازی این صحنه شدم
خسته از غربت و خاموشی و غم
من به دنبال کمی دغدغه ام
همه جا راکد و ساکت اما
با دو چشم، دنبال عقربه ام
بوی دریا در مشامم اما
برکه هم اینجا همچون یک سراب
خنده و لبخند تکراری شده
اشک چشمم همچو رودی بی آب
کاش در روزنه ی این رویا
یک نسیم گرم جاری میشد
یا که طوفان غزل بر میخاست
پنجره از خاک عاری می شد
خانه خاک آلود و دلگیر است
مثل شمعدانیها شب زده ام
یک تحرک، یک تلاطم کافی است
بر تن تنها و تب زده ام
دو چشمش مست از رویا
ز لبهایش برون میریخت
ولیکن جملههایی گنگ و بی معنا
نه قیدی واضح و روشن
نه فعلی محکم و پویا
گهی بیدار و بی پندار
گهی بیهوش وشوق آمیز
نگاهش لیک بر مشرق
به امید طلوعی گرم و روح آمیز
دو دستانش سپید و سرد
چو مهتابی که آن بالاست
و شاید گرگ و میش امشب
میان چهره اش پیداست
میان خواب و رویایی خیال آمیز می خندد
چه لبخند پریشانی
گهی با چشم نیمه باز می گرید
چه هذیانی، چه هذیانی!
مثل لحظه هایی که می رویم جایی که به آن می گویند مکان عمومی و من لم می دهم به تو و تو سرت را مایل می کنی سمت من. بعد شروع می کنیم به حرف زدن در مورد آدمها. برایشان اسم می گذاریم و داستان زندگی شان را برای هم تعریف می کنیم. من تعجب می کنم٬ خنده ام می گیرد و سرم روی شانه ات بالا و پایین می رود چون تو هم می خندی.
داستان من و تو آنقدر در هم پیچ خورده است که احتیاج نیست بازگویش کنیم. گاهی که نگاهمان در هم گره می خورد یا دستهایمان را محکم در هم فشار می دهیم تمامش مرور می شود. بدون اینکه حرفی بزنیم٬ روی کسی اسمی بگذاریم و داستانی خیالی ببافیم.
شاید این قضیه بتواند نمونه ای باشد برای یک لحظه ی ناب!
یادم تو را فراموش! دیدی گفتم بالاخره تمام می شوی؟ می دانستم بازنده هستی. اگر زمان به جلو برود، تو هم چه بخواهی و چه نخواهی می روی.
خیلی به من سخت گرفته بودی. خیلی اذیت شدم. اما می دانستم که تمام می شوی! می دانستم که هرچقدر هم طولانی به نظر برسی تمام شدنی هستی. مثل شب که بر روز چیره می شود و مثل خورشید که جای ماه را میگیرد! حالا چه بخواهی و چه نه، باید بروی و دیگری جای تو را می گیرد.
آرزوهای بسیاری دارم بعد از تو. امید دارم که به تمام آنها برسم. حالا که تو تا دقایقی دیگر از اینجا می روی خیالم راحت تر است. آسوده تر می خوابم و با لبخندی بر لب بیدار خواهم شد. دیگر گریه نخواهم کرد مگر از سر شادمانی. کابوس و بیخوابی ممنوع! همان کاری را انجام خواهم داد که به آن ایمان دارم. پس بدرود!
باری ۳۶۵ روز با هم بودیم و دل خوشی از تو ندارم! اما سرت خوش! خدانگهدار ۱۳۸۹!
مرا ببخش...
ببخش که فراموشت کرده بودم. که همیشه آخرین نفر هستی که یادش میافتم. اقرار میکنم که حتی گاهی یادت هم نمی افتم! نمی دانم تو را کجا جا گذاشته ام.
مرا ببخش دوست من. یک سال دیگر هم گذشت و حالا دیگر برای خودت بزرگ شده ای. میدانم سخت بود این سالهای اخیر. صبر کردنت همیشه برایم چیزی جز تعجب نبود!
مرا ببخش که باز هم دستانم خالیست. باور کن دلم میخواست برایت هدیه ای بگیرم. اما فراموش کردم. حتی لحظه ای که آمدم از پسرک گٔل فروش سر چهارراه برایت شاخه گلی بگیرم، دیدم جیبم خالی خالیست.
همیشه، هر سال، این موقع، باران می بارد. باران که می بارد روی صورتم، هر جوری که باشد یادت می افتم. انگار حقیقت دارد آن قصهٔ قدیمی٬ که شب تولدت هم بارانی بود. میدانم از هر فصلی بیشتر باریده ای. اما بدان تو فصل دیگری هستی! بارش تو جور دیگری است.
می پرسم: مگر نه اینکه تو همان شکوفههای درخت سیب و گیلاس و نغمهٔ بهاری؟
می گویی: نه! من آخرین ذرات برفم و آب میشوم و در زمین فرو میروم! من مرثیه زمستانم.
مرا ببخش که به فکرت نیستم. برایت کاری نمی کنم. تنهایت می گذارم و اذیت می شوی. برای همهٔ کابوسهایی که می بینی. برای تمام لحظههای سختی که لایقش نبودی. برای تمام شعرهای غم انگیزی که مینویسی و تمام ترانههای سوزناکی که گوش می دهی...تو پایان زمستان و آغاز بهاری. ای خودِ تنهای من! مرا ببخش که از بدو تولدت با تو بودم اما فراموشت کردم...!
تولدت مبارک...
دلتنگ می شوم. وقتی فراموش می شوم خیلی دلتنگ می شوم. وقتی می بینم آدم ها کور می شوند و نمیبینند و یا کر می شوند و نمی شنوند دلم تنگ می شود. وقتی می بینم مرا در فراموشی گذاشته اند و رفتهاند دلم میگیرد. دلم میگیرد از آدمهای غریبه ای که ادعادی رفاقت می کنند و در کمال ناباوری جز شکستن دل کار دیگری بلد نیستند...
دلم خوش است به همین شب بیداریها که آن هم پایان میگیرد و من باز دلتنگ می شوم! قلبم فشرده می شود و در انتظاری که می کشم از چشمم بیرون می زند!!
نگذار فراموش بشوم... میدانم تو فراموشم نمی کنی... نگذار دلتنگ بشوم...
توان بستن پلکهایم را ندارم، برای رسیدن به یک آرامش کوتاه! برای دیدن یک رویای زودگذر و ناکام! چه برسد به اینکه بتوانم دستی دراز کنم و پنجره ای را باز کنم. حتی دیگر نمی توانم صدای کوفتن قطرات باران به شیشههای غبار آلوده را بشنوم.
اگر میتوانستم پلکی بزنم، شاید گونه ام از اشک یخ زده ای تر می شد و گرمایش به گلویم چنگی می انداخت و بغض را مثل یک تنگ بلور می شکست. آنوقت شاید قندیلهای کرختی از من می افتاد و می شکست و من قدمی برمی داشتم و دستی دراز میکردم و پنجره را می گشودم. آنگاه بادی میوزید و مرا با خود میبرد تا بالاترین شاخه ی یک کاج پیر و بارانی می زد بر تنم و تازه می شدم از این خواب آلودگی. سیراب می شدم از این تشنگی. رها می شدم مثل بادکنک قرمز دختر بچه ی همسایه٬ پر می زدم مثل قاصدکی چرخان٬ می رفتم از این اتاق خالی...
شاید می شد اگر خسته نبودم... اگر می شد فقط پلکی می زدم....
"کمتر از یک نگاه فاصله داریم. به اندازه ی پلک زدن. چشم که بر هم می گذارم رفته ای و باز که میکنم آمده ای. نمی خواهم بروی. پس آنقدر زل می زنم که چشمهایم می سوزند. چیزهایی می گویی در گوشم و سوال میپرسی. می خواهی مطمئن بشوی و من همه اش می گویم هوم... هوم... "
با صدای مبهمی چشمهایم را باز میکنم. سرد است. پتو را می پیچم در خودم.
"با هم نشسته ایم و حرف میزنیم. می گویی و می گویم و می خندم بلند. آنوقت میگویی هیس!! و من با لبهای فشرده بر هم می خندم آنقدر که دلم درد میگیرد."
از صدای خندهای دور بیدار می شوم. پتو را روی سرم می کشم.
"توی جاده ای هستیم. حرفی نمیزنیم اما دستم را گرفته ای. من به جلو و تو هم به جلو نگاه میکنی. به من گفته بودی وقتی سوار ماشین هستیم یک جوری نگاهت نکنم که تصادف نکنیم (!) نگاه ممنوع! و من می زنم زیر آواز! پس از این زاری مکن٬ هوس یاری مکن٬ دل دیوانه...!"
آه خدایا... انگار قرار خوابیدن نیست. چشمها را باز میکنم. دیوار روی به رویم. بیقرارم. دیوار را دوست ندارم. غلتی می زنم به طرف دیگر. به سمت پنجره.
"همه جا برف... همه جا سفید... مثل بستر من و تو. اینطور نیست؟"
خواب را فراموش میکنم.
دلم میخواهد دنیایم همین اتاق باشد. هیچ کس نباشد. فقط خودم باشم. گاهی اگر تنها شدم به سمت آیینه بروم و لبخندی بزنم به خودم. میدانم تنها کسی که از ته دل و بی دوز و کلک به من لبخند می زند همان خودم هستم در قاب آیبنه. و گاهی که دلتنگ شدم پنجره را باز کنم و نسیم سردی بوزد و برای لحظه ای فکرم را ببرد به آن دور دست ها.
نشستهام کف اتاق. زانوهایم را بغل کردم. و گاهی فکر میکنم. ناگهان حسی در دل من می جوشد و میآید بالا و بالاتر. میرسد به سرم. سرم تیر می کشد و یک دفعه خوب می شود. سپس چشمانم می سوزند و چیک چیک اشک هایم سرازیر می شوند. باز به فکر فرو می روم، گریه از یادم می رود. عصبانی می شوم و باز همان حسّ به من دست می دهد. سرم را میان دستانم می گیرم و فشار می دهم. بغضم را قورت می دهم هر چند فایده ای ندارد.
نه! در نزنید. صدایم نکنید. من نمیآیم. نمی خواهم. من می ترسم. بگذارید دنیای من همین اتاق کوچک باشد. بگذارید با عروسکهایم هم صحبت بشوم. بگذارید در آغوش تخت خوابم بخوابم. نه! من از دنیای بیرون از پنجره می ترسم. از همه می ترسم. از آدمهایی که ادعا می کنند به من علاقه مند هستند و از آدمهایی که میدانم واقعا مرا دوست دارند و حتی از آدمهایی که بی اعتنا از کنار من رد می شوند. از شب می ترسم. از روز هم می ترسم. دلم میخواهد خورشید، لامپ زرد اتاقم باشد و مهتاب چراغ خواب کوچکم و ستارهها نورهای پراکنده و ریزی که از لا به لای پرده عبور می کنند. دلم میخواهد باران، اشکهایم باشد و دریا در همان لیوان آب. دلم میخواهد با خودم چای بنوشم و شعر بگویم.
تنهایم بگذارید.
در آن لحظه که عطر شمعدانی ها،
به هنگام غروب آفتاب در کوچهها پیچید،
تو را با چشمهای خیس خود دیدم.
درون رویش مهتاب، همان ساعت که فریاد خدا از آن منار دور،
مرا سوی عدم، عرفان٬ صدا می کرد،
تو را با قلب پر درد خودم دیدم.
دلم تنگ است و نقش تو،
درون دست من پیداست.
دلم تنگ است ولی ای کاش،
خیال گرم تو در باغ شب آرام و خوش باشد...
***************************************** به یاد سومین سالی که در میان ما نیستی. پدر بزرگ عزیزم، دلم برایت تنگ است و همچنان دوستت دارم...
نمیدانم. یا شاید بهتر است بگویم دقیقش را نمیدانم. فکر میکنم این روزها به معنی کلمات. اما واقعا معنی کلمات را کجا باید جستجو کرد؟
من و تو، رو به روی هم، به فاصله ی کمتر از یک متر نشسته ایم. چای می نوشیم و حرف میزنیم و حرف و حرف و حرف. عصبانی میشویم، می خندیم، و گاهی سکوت میکنیم.
به تو که خیره می شوم می بینم از هم دوریم، خیلی دور. حتی با این فاصله ی نیم متری. فاصله بین من و تو یک دنیاست. یک فاصلهٔ طولانی که بین آن پر شده از خاطره ها و آدمها و... حالا چگونه به تو نزدیک بشوم؟ چگونه با این همه خاطره برخورد کنم؟ چگونه در مسیر این فاصله تا تو، این همه دردسر را و این همه آدم را تحمل کنم و آن پتکی را که می زنند بر سر من برای گذشته؟
گذشته ای که مرا با چنگ و دندان از آن دور می کنند... با زور! انگار که آن گذشته آنقدر ارزش دارد و آنقدر قوی است که می ترسند از آن. همینطور هم هست. می ترسند از اقتدار گذشته ی من و تو. می ترسند حرف انیشتین درست از آب در بیاید و من به سمت تو - گذشته - با فراق بال پرواز کنم!! حق هم دارند که بترسند خوب!
نه! نمیشود.. شاید هم بشود، آخر دیگر جانی ندارم، نیرو و توان هم نه. چه می شود کرد؟ نمی دانم. دقیقش را نه.
در این اندیشه ام آیا، گهی در خواب آرامت، ز من رنگی نشانی هست؟
و این اندیشه چون دستان من پوچ است!
تمام روز با رویای تو جان میدمد در من،
تو در بیداری ات حتی
به من چشمی نمی دوزی
تو چون اشکی که میجوشد ز چشمانم
نمی ریزی٬ نمی سوزی
تو در خواب عمیقت خنده ای بر لب
و من تا موعد خورشید بی خوابم
گهی با یک خیال خام می خندم، از این اندوه می کاهم
گهی با بغض پنهانی، میگریم، میبارم